| ای عاشقان ای عاشقان شد آشكارا وجه حق |
| نوشته شده توسط دبیر | |||||
| ۲۶ بهمن ۱۳۸۶ | |||||
|
ای عاشقان ای عاشقان شد آشكارا وجه حق رفع حجب گردید هان از قدرت رب الفلق خیزید كین دم با بها ظاهر شده وجه خدا بنگر بصد لطف وصفا آن روی روشن چون شفق (جناب طاهره) ع. رهرو یك_مرا سوالهایم كشاند به طرف جواب دهنده ی بزرگ. مرا تنهایی كشاند به طرف یك هم صحبت. نمی دانم اول او مرا صدا كرد یا من او را. ولی می دانم كه روزگارم خوش نبود. مثل یك كودك یتیم می گشتم در پی یك پدر. یك یاری رسان. كسی كه دوستم بدارد . كسی كه دوست ش بدارم. كسی كه به من بیاموزد. و بالاخره كسی كه همه كسم باشد. كسی كه نجاتم دهد از شر سوالات بی جواب. كسی كه حقیقت را به من بنمایاند. این سرگشتگی بود تا همین یك سال پیش. همین یك سال پیش بود كه اول بار شناختمش. با جادوی كلام ش كه گفته بود:«عشق هستی قبول نکند و زندگی نخواهد حیات در ممات بیند و عزّت از ذلّت جوید بسیار هوش باید تا لایق جوش عشق شود و بسیار سر باید تا قابل کمند دوست گردد مبارک گردنی که در کمندش افتد و فرخنده سری که در راه محبّتش بخاک افتد . پس ای دوست از نفس بیگانه شو تا به یگانه پی بری و از خاکدان فانی بگذر تا در آشیان الهی جای گیری نیستی باید تا نار هستی بر افروزی و مقبول راه عشق شوی .» دو _ هزار و چهار صد سال پیش پیغمبری از حجاز با خدای خود سخن گفت. خدای تعالی از او خواست بخواند. و او نیز خواند. خدای تعالی از او خواست به سوی مردمش برود و رسالت ش را ابلاغ كند. محمد(ص) رفت به میان مردمی كه نه می توانستند مثل او بخوانند، و نه مثل او خدایی یگانه را ستایش می كردند . مردم حجاز ساخته ی دست خود را می پرستیدند. مردم حجاز ارتباطشان با خدایانشان یك ارتباط مادی و گاهی سوداگرانه بود. آنها از خدایانشان سكه های زر به چنگ می آوردند. و این در حالی بود كه پیغمبری از كنعان صدها سال پیش از آن یكتا پرستی را به مردم آموخته بود. ولی آنها هنوز نه خدای یگانه را پرستش می كردند.نه می توانستند با خدای خود سخن بگویند. در این شرایط محمد(ص) به عنوان یك معلم رسالتش را ظاهر می كند. او بر اساس آموخته هایش از خداوند تعالی ، به مردم آیه های نازل شده را عرضه می كند. سعی می كند از مردمی كه از بدویت هم سالها فاصله داشتند مردمی متعادل بسازد. او برای ساختن یك جامعه ی متوازن آمده بود. جامعه ای كه مردمانش اولین و ابتدایی ترین مناسبات اجتماعی را نمی دانستند. در این شرایط محمد(ص) به مردم می آموخت كه دختران را زنده به گور نكنند. خدای یگانه را پرستش كنند. باید كه زن را یك كالا ندانند. و چندین و چند آموزش اجتماعی دیگر. در كنار این همه آموزش ، خدای یگانه هم به مردم معرفی می شد. خدایی كه چون یگانه بود مردم حجاز قبول ش نمی كردند. یگانگی خداوند تعالی چیزی بود غریب. خدا برای مردم حجاز وقتی باورپذیر بود كه دیدنی باشد. و كار محمد (ص) تازه در آغاز بود. معرفی خدا و وصفاتش ناخودآگاه منوط می شد به فهم مردم. مردمی كه حتا صحبت كردنشان با یكدیگر با زبان دشنام و شمشیر بود. مردم حجاز با آن روحیه ی سركش باید می پذیرفتند خدا یكی است. خدایی كه هیچ از او نمی دانستند. خدایی كه نه صفاتش برایشان قابل فهم بود نه مهربانیش را درك می كردند. زبان مردم حجاز زبان جنگ بود و مرگ. زبان وحشت بود و ترس. و محمد (ص) برای عده ای اندك كه كمی دل صاف بودند توانست از خدای مهربان سخن بگوید.محمد(ص) برای انجام رسالتش برای مردم اكثریت راهی جز این نداشت كه ایشان را به خداترسی ترغیب كند. از خدا بترسید و زنا نكنید. از خدا بترسید و دختران را زنده بگور نكنید. از خدا بترسید و كافر نباشید. رحمانیت و رحیم بودن خداوند اساسا با زبان اكثریت مردم آن روزگار تطابق نداشت. زبان محبت را غالب مردم حجاز نمی فهمیدند. چون نمی توانستند بفهمند. با این بدوی بودن، خدا و رسولش چه زبانی باید اختیار می كردند؟ زبان عشق؟ زبان محبت؟ رفته رفته اسلام به سرزمینهای دیگر رفت. به شمال و جنوب و شرق و غرب صادر شد.و به ایران آمد، بدون اینكه زبان تازه ای به مردم بی آموزد. آن زبان ِ جبری كه مخصوص ارتباط با مردم صدر اسلام بود برای ارتباط با مردمی استفاده شد كه دختران را زنده به گور نمی كردند. زنهایشان را به امانت نمی سپردند. و مهم تر از همه یكتا پرست بودند. یا مسیحی بودند، یا یهودی، یا زرتشتی. خدایی كه به نو مسلمانان معرفی شد همان خدای جبار و قهار صدر اسلام بود و از رحمانیت و رحیم بودنش كمتر حرفی زده می شد. مردم باید برای ترس از خدا و عذاب و آتش روزه بگیرند، نماز بخوانند، زكات بدهند و زنا نكنند. جنس ارتباط مردم با خدا از جنس ترس بود. ارتباطی كه هیچگاه یك ارتباط آرمانی نبود.سالها می گذشت و كسانی می آمدند و به این نوع ارتباط می شوریدند. سهروردی، حلاج، مولوی، و چندین و چند نام بزرگ دیگر. آنها دنبال یك نوع ِ ارتباط حقیقی بین خود و خدای تعالی بودند. ارتباطی از نوع عشق. سه _ در یكصد و شصت سال پیش مردم ایران خدایان دست ساز را نمی پرستیدند. آنها الله را می پرستیدند. خدای یگانه را. ولی از روی جبر. از روی تكلیفی كه سینه به سینه از پدران و مادرانشان آموخته بودند. آنها دختران را زنده به گور نمی كردند، اما به جبر و زور به شوهر می سپردند و دختران چندان لایق سواد نبودند. زنها را به امانت نمی سپردند ولی محبوس شان می كردند میان چهار دیواری خانه. زنها قابل خانه بودند. دیده شدن زنها در بیرون خانه مساوی بود با شرم و خون. مردم دیگر بدوی نبودند. آنها مثل مردم حجاز صدر اسلام بتهای دست ساز خود را نمی پرستیدند. ولی بتهای دیگری را چون پیكره هایی شرم آور بر رَف خانه هایشان پرستش می كردند. خرافات، تعصب، جنگ. اینها بتهایی بودند كه بت شكن جدیدی می بایست خردشان كند. آتش بی سوادی عذاب می كرد . باید كه كسی این آتش را سرد كند.خودستایان اریكه هایشان را برافراشته تر می كردند. و نسل خردمندان رو به انقراض بود. زبان ترس هم دیگر به سخره گرفته می شد. مردم این دوره دیگر آن تشنگی را نداشتند. تشنگی برای تغییر. در این مرداب ساكن. در این روزمرگی وحشتناك بی دانشی. در این وحشتكده ی تاریك باید چراغی روشن شود. چراغی كه روزگار با نور ش جانی نو بگیرد. باید كه یك معلم بزرگ، یك راهبر، یك پیامبر بیاید و یك طرح نو برای جهانی نوتر از عهد جاهلی بی آورد. پیغامبری كه برای رها كردن مردمش از بتهای جدید می آمد. پیغامبری كه بت شكن می شد. پیغامبری كه می باید عشق را، به عنوان آخرین زبان گفتگو بین خالق و مخلوق به مردم بی آموزد.و آمد آن نور ، آن بزرگترین معلم عشق. آمد تا حب خدا را بر مردم عرضه كند. و آمد بها الله. چهار _ او مومن بود به اینكه جهان نور محبت را محتاج است. و من مومن شدم به عشق او .و اكنون افتخار شاگردی ش ، شكوه عاشق بودن به او و اتصال به آموزه های روحانی اش از من انسانی دیگر ساخته. اكنون به پیروی از دیانتی معنوی كه شارع اش اوست افتخار می كنم. و ایمان دارم كه او برای ساختن جهانی بهتر آمد. جهانی كه دیگر بتی نداشته باشد. و باید كه جهان فقط جلوه ی عشق خدا باشد. خدایی كه او همیشه عاشق ش بود. وباید كه عشق نور چشمان ما باشد. وباید كه همه یكی شویم. تا عشق هم به ما عاشق شود. و باید كه زمین از نور عشق رشك فرشتگان را برانگیزد. كه گفت:«ای اهل عالم، همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار. بکمال محبّت و اتّحاد و مودّت و اتّفاق سلوک نمائید .قسم بآفتاب حقیقت ، نور اتّفاق آفاق را روشن و منوّر سازد . حقّ آگاه ، گواه این گفتار بوده و هست . جهد نمائید تا باین مقام بلند اعلی که مقام صیانت و حفظ عالم انسانیست فائز شوید . این قصد سلطان مقاصد و این امل ملیک آمال . و لکن تا افق آفتاب عدل از سحاب تیره ظلم فارغ نشود ظهور این مقام مشکل بنظر میآید .» تنها کاربران عضو شده می توانند نظر ارسال کنند!
Powered by !JoomlaComment 3.26
3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."
|